تقرير بحث السيد الخميني للاردبيلى
353
تقريرات فلسفه امام خمينى ( شرح منظومه ) ( فارسى )
نموده است « 1 » و بهترين بيان آن اين است كه : علت تامه بايد جميع انحاء طرق اعدام را كه متوجه به معلول است ببندد تا اينكه معلول موجود شود و الّا اگر يك جهت از طرق عدم را نتواند ببندد نمىتواند معلول را ايجاد كند و چون يكى از طرق عدم معلول ، خود عدم علت است پس بايد راه عدم علت هم بسته شود تا جميع طرق اعدام معلول حتى طريق عدمى كه از جانب عدم العله بوده ، بسته شود تا معلول موجود گردد . پس بايد كل ما فى هذه السلسله در وراى هر فرد فرد آن يك حافظ كه تمام طرق اعدام معلول خود را بسته است ، وجود داشته باشد . حال اگر گفتيم كه همهء « ما فى هذه السلسله » معاليل هستند ، بدون اينكه در بين آنها علت محضه باشد ، لازم مىآيد كه يك راه عدم معاليل كه عدم العله باشد ، باز بوده و در نتيجه نبايد موجودات معلولى ، به اين نحو ابداً موجود باشند . و به عبارت ديگر : وجود هر معلولى بسته به اين است كه علت تامهاش ، طرق اعدام معلول خود را سد نمايد و از جملهء طرق عدم معلول ، عدم علت تامهء آن است ، پس بايد اين راه عدم معلول هم بسته شود تا معلول موجود گردد . حال اگر گفتيم : جميع ما فى السلسله ، معاليل است و در عين حال كه علت است معلول هم هست ؛ لازم مىآيد علت ، انحاء طرق عدم معلول خود را كه يكى از آن طرق عدم خود علت است ، سد نكرده باشد ؛ چون خود علت بذاته معلول غير بوده است ، بنا بر اين علت نتوانسته است راه عدم خود را ببندد و در نتيجه خود علت موجود نشده است و چون به همهء افراد به نحو قضيهء حقيقيه احاطه پيدا كردهايم و بالفرض گفتهايم همهء آنها معلولند و به علتى كه علت باشد و معلول نباشد نمىرسند ، پس لازم مىآيد كه معلول هم نتواند بذاته وجود خود را حفظ نمايد . بنا بر اين : و لو اين معلول علت پايينتر از خود بوده و همهء انحاء اعدام آن را سد نموده است الّا اينكه چون خودش معلول است ، نفس خود را حفظ ننموده و جميع طرق اعدام معلول آن سد نشده ، پس بايد معلول موجود نگردد . لذا ناچار بايد به يك
--> ( 1 ) - رجوع كنيد به : اسفار ، ج 2 ، ص 166 ؛ شوارق الالهام ، ج 1 ، ص 224 .